ویزاردینگ ورلد : دراکو مالفوی
از دوستان گفته بودن در مورد دراکو هم بنویسم این مطلب رو آماده کردم.در پست قبلی یادم رفت این رو بگم که بازی فوقالعاده آلن ریکمن فقید و تام فلتون در جذابیت این دو شخصیت برای مخاطبان بیتاثیر نیست وگرنه از نظر من سوروس یه ضد قهرمانه و دراکو رو هم درادامه میگم.
دراکو مالفوی پسر لوسیوس و نارسیسا به نظر من شخصیتی بود که به هیچ وجه پیچیدگی های سوروس اسنیپ رو نداشت و یک شخصیت منفی واضح بود با این حال وقتی کمی در فضای مجازی میچرخم نظراتی عجیب و غیرقابل هضم میبینم که دراکو رو یه ضدقهرمان و حتی گاهی شخصیتی مثبت قلمداد کرده و اعلام میکنن با افتخار طرفدار دراکو هستن و اون رو از هری بیشتر دوست دارن!!!
دراکو در خانوادهای که به لرد سیاه وفادار بودن زندگی میکنه و وقتی ولدمورت در تقابل با هری پاتر مغلوب میشه و از نظر مالفوی ها و اغلب مردم برای همیشه نابود میشه در خانواده اون صحبت پسری که زنده موند سر زبون ها میفته و دراکو میفهمه که شهرت این پسر باورنکردنیه پس تصمیم میگیره در اولین فرصت باهاش دوست بشه. اما در فیلم ها قبل از گروهبندی به هری پیشنهاد دوستی میده که به خاطر رفتار بدش با ویزلی و مغرور بودنش هری پیشنهادش رو رد میکنه. در کتاب هم اول هری دراکو رو تو فروشگاه خانم مالکین میبینه و از ادا و اطوارهاش، غرغر هاش و غرورش خوشش نمییاد و یاد دادلی میافته بعد هم تو قطار دراکو بهش پیشنهاد دوستی میده و .... رد شدن پیشنهادش توسط هری به شدت توی ذوقش میزنه چون تک فرزندی که تو عمارت مالفوی ها بزرگ شده انتظار نداشت درخواستش رد بشه پس از اون به بعد از هیچ فرصتی برای تمسخر و تحقیر هری چشم پوشی نمیکنه. او همچنین دو تا قلچماق که پسر دو تا از مرگخوار ها هستن یعنی کرب و گویل رو همراهش داره که یه اکیپ زورگویی میشن.
البته اون فقط با هری لج نمیکنه بلکه مثل پدرش از دامبلدور، ویزلی ها، مشنگ زادهها( مخصوصا گرنجر) متنفره و با پیوستن به جوخه تفتیش آمبریج و همینطور مرگخوار شدن و آوردن مرگخوار ها به مدرسه و چند اقدام نصفه و نیمه برای کشتن دامبلدور و در نهایت خلع سلاح اون ذاتش رو نشون میده. اما خب به قول رولینگ نیکیهای خاموش نشدهای در قلبش هست مثل اینکه به قول دامبلدور هیچ کدوم از اقدام هاش برای کشتن اون از جون و دل نبود و همونطور که هری گفت لحظه آخر داشت چوپدستش رو پایین میآورد و نتونست دامبلدور رو بکشه یا در عمارت مالفوی ها با اینکه میدونست اون هریه اما لو نداد ولی به نظرتون این برای تغییر دیدگاهمون کافیه؟!!
اگه هنوز قانع نشدین نظر شخص رولینگ رو مطالعه کنید:
نظر جی.کی.رولینگ
زمانی که داستانها شروع میشود دراکو تقریبا از هر لحاظ نمونهی یک قلدر است. با باوری قطعی مبنی بر مقام والاتر خود که از والدین اصیلزادهاش فرا گرفته با فرض اینکه تنها کافی است پیشنهادی بدهد تا پذیرفته شود، به هری پیشنهاد دوستی می دهد. ثروت خانواده ی او در تضاد با فقر خانواده ی ویزلی است؛ این نیز یکی از عوامل غرور دراکو است، هرچند اعتبار خونی ویزلیها با او برابری میکند.
همه دراکو را میشناسند زیرا هر کسی شخصی مانند او را در زندگی اش دیده است. خود برتربینی این جور آدمها با توجه به اینکه چه کسی با آنها رو به رو شود میتواند خشمگین کننده مضحک یا ترسناک باشد دراکو معمولا میتواند تمام این احساسات را در هری رون یا هرماینی برانگیزد.
ویراستار انگلیسی من در مورد این حقیقت از من پرسید که چرا دراکو تا به این حد در چفت شدگی ماهر است در حالی که هری (با همه ی تواناییهایش در ایجاد سپر مدافع در نوجوانی) هرگز آن را خوب یاد نگرفت. من برای او دلیل آوردم که این کاملا با شخصیت دراکو سازگاری دارد که سرکوب احساسات، بخش بخش کردن و کنار گذاشتن بخشهای اساسی وجودش برای او راحت است دامبلدور در انتهای کتاب محفل ققنوس به هری میگوید که این بخشی اساسی از انسانیت اوست که میتواند چنین دردی را احساس کند؛ در دراکو من قصد داشتم نشان دهم که نادیده گرفتن درد و سرکوب کردن تضادهای داخلی تنها میتواند باعث آسیب رساندن به فرد شود (که خیلی بیشتر احتمال دارد به دیگران آسیب برساند).
دراکو هرگز متوجه نمیشود که در بیشتر طول سال صاحب واقعی ابر چوبدستی است. ندانستن این موضوع هم به خاطر این است که لرد سیاه در ذهن خوانی بسیار مهارت دارد و اگر از حقیقت خبر داشته باشد در لحظه دراکو را میکشد و هم به این خاطر است که دراکو علیرغم وجدان پنهانش همچنان با همهی وسوسههایی درگیر است که یاد گرفته آنها را تحسین کند، از جمله خشونت و قدرت.
من برای دراکو همانطور متاسفم که برای دادلی دلم میسوزد. بزرگ شدن توسط مالفویها یا دورسلیها یک تجربهی ویرانکننده است و دراکو به خاطر نتیجهی مستقیم اصول گمراه خانواده اش، آزمونهای وحشتناکی را از سر میگذراند با این حال مالفویها موهبت نجاتبخشی نیز دارند آنها به یکدیگر عشق میورزند. دراکو از ترس اینکه برای خودش یا والدینش اتفاقی بیفتد به یک اندازه انگیزه میگیرد. نارسیسا نیز زمانی که در انتهای یادگاران مرگ برای رسیدن به پسرش به دروغ به ولدمورت میگوید که هری مرده است، همه چیزش را به خطر می اندازد.
با وجود تمام اینها دراکو در سراسر هفت کتاب شخصیتی با اخلاقیات غیر قابل اطمینان باقی میماند و من معمولا مجبور میشوم بیان کنم چقدر از اینکه دختران عاشق این شخصیت داستانی به خصوص میشوند لجم میگیرد (هرچند که من جذابیت تام فلتون را که به خوبی نقش دراکو را در فیلمها بازی میکند و دست بر قضا دوستداشتنی ترین فردی است که ممکن است با او ملاقات کنید، نادیده نمیگیرم). دراکو تمام زرق و برقهای یک ضد قهرمان را دارد؛ دخترها مستعد خیال پردازی در مورد چنین افرادی هستند تمام اینها مرا در موقعیت نامناسبی قرار میداد که باید آب سردی بر روی خیال پردازیهای خوانندگان دو آتشه میریختم و با جدیت به آنها میگفتم که دراکو پشت تمام آن ریشخندها و تعصباتش قلبی از طلا پنهان نکرده است و نه او و هری قرار نبوده در نهایت به بهترین دوستان یکدیگر تبدیل شوند.
من تصور میکنم دراکو بزرگ شد که تبدیل به نسخه ی اصلاح شده ای از پدرش شود. ثروتمندی مستقل، بدون نیاز به کار کردن که همراه با همسر و پسرش در عمارت مالفوی زندگی میکند. در سرگرمیهایش نیز تایید دوباره ای بر طبیعت دوگانه ی او میبینم. کلکسیون محصولات سیاه دستسازش یادآور تاریخچهی خانوادگی اوست هرچند که آنها را در محفظه ای شیشه ای نگهداری کرده و ازشان استفاده ای نمیکند. با این حال علاقه ی عجیب او به کتب خطی کیمیاگری، که هیچ وقت از آنها برای تولید سنگ جادو استفاده نمیکند، بیانگر آرزوی او برای رسیدن به چیزی جز ثروت شاید آرزوی آدم بهتری شدن است. من خیلی امیدوارم که او اسکورپیوس را به گونهای بزرگ کند که مالفوی بسیار مهربانتر و بسیار آزاده تری نسبت به آن چیزی باشد که خود او در جوانیاش بود.
دراکو پیش از آنکه من «مالفوی» را انتخاب کنم، نامهای خانوادگی زیادی داشت. در پیش نویسهای اولیه چند جا نام خانوادگی او «اسمارت»، «اسپینکز» یا «اسپانگن» بود. نام کوچک او نیز برگرفته از یکی از صور فلکی، اژدها، است و هنوز هستهی چوب دستی او موی تک شاخ است.این هم نمادین بود. به هر حال حتی به قیمت دامن زدن به توهمات نادرست نیکیهای خاموش نشده ای در قلب دراکو وجود دارد.

